دروغ گفته ام آقا

تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم

کسی به فکر شما نیست راست می گویم
دعا برای تو بازیست راست می گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است
برای کشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم

من از سیاهی شب های تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم

درون سینه ما عشق یخ زده آقا
ت تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست
ب برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست

/ 1 نظر / 19 بازدید
عسل

سلاممم .طرح وبلاگ عالی شد تقویم ,روی فصل خزان ایستاده است گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است حس میکنم که پشت همین چشم های شاد مردی همیشه دل نگران ایستاده استت در تو هزار بغض سترون نهفته است در من هزار درد نهان ایستاده است در چشم هایت ,این دو پریشان ودر به در طرح دوتا پلنگ جوان ایستاده است این واژهای تلخ معطل درون من دیدی در انتظار بیان ایستاده است پشت دریچه های شب الود ذهن من اندوه شاعران جهان ایستاده است پاییز در دقایق من مکث کرده است انگاری بی تو بغض زمان ایستاده است ....